![]() |
![]() |
|
| دلنوشته هایم که برایت می نوشتم .. تویی که هرگز نخواندیشان..!! |
|
یه اتفاقی افتاده بود، با من بحث می کردی یه جای قدیمی بودیم که همه وسایل هایش هم قدیمی بود سرم داد کشیدی، ناراحت شدم داشتم می رفتم دستم رو از پشت گرفتی و به طرف خودت کشوندی منو بدیوار چسبوندی ، دستم رو هنوز توی دستت قفل کرده بودی و با اون یکی دستت رو دیوار کنار سرم تکیه کرده بودی، مث زندونی ها شده بودم خیلی بهم نزدیک شدی ، طوری که میتونستم صدای نفس هات رو بشنوم قلبم خیلی تند می زد .. تو چشمای هم خیره بودیم هیچی بهم نمیگفتیم فقط نگاه.. سرت رو خم کردی تا ببوسیم چشمام رو بستم همون لحظه بود که بـــــیدار شدم اما هنوزم قلبم داشت تند می زد توی خوابم عاشقت شدم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 15:30 توسط MeLiSsA |
|
|
خیلی وقته ننوشتم و یادم رفته که چطور واژه ها رو کنار هم بچینم تا برات بنویسم یادمه مینوشتم ازت، از عشقم ناراحتیام دلتنگیام حتی به خودت می گفتم واست میمردم گریه میکردم حتی الان هم که می بینمت بازم دلم میلرزه و بغضم میگیره یادمه اولین باری که فهمیدم عاشقتم گریه می کردم تو به کسی دیگه ابراز علاقه می کردی...!
نشستم لب پنجره و خیره شدم به آسمون بارونی منم شروع کردم و گریه کردم .. . برات نوشتم دوستت دارم نوشتم عاشقتم . هنوزم یادمه روزای بارونی برفای سفید زمستونی گل سرخی که اولین هدیت واسم بود هنوزم دارمش اما یه خاطرست واسم یه خاطره تلخ دوست داشتنی هرجا باشی خوبیت رو از خدا می خوام دیگه دوستت ندارم.! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم مرداد 1389ساعت 21:34 توسط MeLiSsA |
|
|
و چه راحت شده ام
و زندگی را باز هم حس کردم کم کم یاد می گیرم دوباره چون بچه ها باشم و خودرا از گناه برهانم البته نه تمام... اما سبک تر شدم خدا را حس کردم گریه را بخاطر آوردم خنده برایم شیرین شد و... به دور ها خیره می شوم آسمان را می نگرم کاش دلم باز آسمانی شود پاک و بی ریا خدایا ممنونم که هنوز هم بیادم هستی می بوسمت آغوشت را باز کن می خواهم سیر نوازشم کنی و شانه هایت... شاید خیلی دیر شده اما دوستت دارم مهربانم دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 20:4 توسط MeLiSsA |
|
|
کجایی به کمکم بشتاب مرا در آغوشت بگیر مرا در بوسه هایت غرق کن خسته ام آنقدرخسته که با کوچکترین نوازشت قسم! تا ابد در آغوشت خواهم خفت تو را من می دانی که دوست می دارم مرا ببخش! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 16:23 توسط MeLiSsA |
|
|
آخرین ..
آخرین نوشته! آخرین نگاه آخرین بغض آخرین.. من ماندم تو ماندی و قصه ناتمام ما که تمام شد به ناتمامی! دوستت داشتمُ تو نداشتی! دوستم داری و من ندارم! به حرمت عشقی که داشتم می گویم دوستت دارم خدانگهدارت !!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 23:56 توسط MeLiSsA |
|
|
روزها گذشتند بزرگترشدم این بار هیچ هوس جشن گرفتن نداشتم شاید به اجبار و سنت دیرینه شمع هارا خاموش کردم چشمهارا بسته و آرزویی کردم " دیگر بزرگتر از این نشوم" اگر شد کودک شوم و لطف بیش از باشد زمان بر عکس به عقب باز گردد و آنگاه اصلا " زاده نشوم"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 10:45 توسط MeLiSsA |
|
|
و من رفتم پی ِ آنچه که نمی دانستم چه بود
رفتم گشتم دیدم و شنیدم همه ی هر آنچه که دیدم، بودند اما هیچ کدام آنچه که من می خواستم باشند، نبودند . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 19:8 توسط MeLiSsA |
|
|
روزي بود
تمام ثانيه هايم نفس هايم بودي اما تو بد شدي باز هم روزها مي گذشت تو بودي، من هم اين بار تنها فكرم بودي تنها مشغله ي تنهاييهايم باز هم بودي و من هم .. كم ك مك رفتي يك قدم دو قدم سه قدم... انقدر دور شدي كه سايه ات را هم نمي ديديم رفته بودي و تنها مانده بودم ميان انبوهي بهت و سوال دليل تمام نوشته هايم شدي مي نوشتم، و اشك مي ريختم اما باز دوستت مي داشتم
امروز نه من آن دختر عاشق پيشه و نه تو عشق ديرينه مني مي بيني باز هم برايت مي نويسم اما اين بار نه شوق ديدنت را در سر مي پرورانم و نه آرزوي بر آغوش كشيدنت را.. بد شدي بي روح و بي احساس رفتي تنها خودت بودي خودت ... آمدي اما مي دانستم كه نخواهي ماند تو مرد رفتني اگر نبودي مي ماندي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 19:47 توسط MeLiSsA |
|
|
چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا می رویم ... . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 14:51 توسط MeLiSsA |
|
|
بازهم دلم گرفت از این سکوت مبهم زمستان! نه هوس نوشتن است و نه دلِ ، در دل نگه داشتن! نمی دانم چه حالیست که گاه و بی گاه هم دلم را می گیرد هم حواسم و هم هوسهایم را همین! برای نوشتنم بیش ازاین واژه ای پیدا نشد نمی دانم اما این جا پایان سطرهایم نیست و برای سطر خالی حرفی هم نیست . . بازهم دلم گرفت از این سکوت مبهم زمستان! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 3:30 توسط MeLiSsA |
|
|
گاهی غم لحظه های دیروز را می توان با شادی امروز التیام بخشید اما هرگز نمی شود غم امروز را با شادی دیروز درمان کرد م.د |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 0:46 توسط MeLiSsA |
|
|
خواستم شاد باشم
مست باشم جرعه ایی از رقص باد نوشم رقاص باشم لبخند بر لب -عاشق، شوم سفر عمر را سرخوش باشم .. . هیچ حواسم نیست شب شده و من هنوز اول خط مانده ام می دانی امشب یک شب پاییزیست یک شب مه زده با سکوت دلنشین ستاره هایی که گله از پشت ابر ماندن ندارند بی شک دلشان محزون است و چشمشان پر اشک من هم یک پاییزی ام همه سطر های بالا وصف حال من نیز هست دل من محزون و اشک من باران است .. امشب شب پاییز است و من امشب بیش از هر شب خزان را احساس می کنم چشمهایم را می بندم آرزویی می کنم چشمهارا باز دستهارا بالا می برم از خدا می خواهم ... و بلند فریاد زنم دوستش دارم دوستش دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 2:38 توسط MeLiSsA |
|
|
مسافر جهان، بسان قطاری ست، جاودان در راه که روی خطّ زمان، چون شهاب می گذرد. گذارش از دل تاریک دره های ازل، به سوی دشت مه آلود و ناپديد ابد، چه می برد؟ که چنین با شتاب می گذرد! مسافران قطار نه از ازل به ابد، آه، فرصتی کوتاه همین مسافت بین دو ایستگاه، از راه درین قطار به سر می برند، خواه نخواه. دو ایستگاه که می دانی اش: تولد – مرگ وجود مختصری در میانه دو عدم به نام عمر، که آن هم چو خواب می گذرد! کنار پنجره ای چون مسافران دگر به آنچه مهلت دیدار هست، می نگرم. به این طبیعت خاموش، کائنات، حیات -که هیچ پرده ای از راز آن گشوده نشد- به سرنوشت بشر به این حکایت غمگین که «زندگی» نامند به این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ! به بی پناهی انسان درین ستم بازار به خانواده، به مادر، پدر، وطن، فرزند به همرهان عزیزی که زودتر از ما در آن کرانه بی انتها، پیاده شدند به عشق، نور امیدی درین سیاهی کور! به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست هزار آرزوی ناشکفته در او هست! به این سفر که کجا می روم؟ چه خواهم شد؟ به آسمان، به پرنده، درخت، دریا، کوه به گرم پوئی باد، به سرد مهری ماه؛ که بی خیال تر از آفتاب می گذرد. کنار پنجره ام با خیال خود، ناگاه صدای سوت قطار ز مهلتی که نمانده ست می دهد هشدار، که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد پیاده باید شد! در آن کرانه بی انتها، در آن تاریک تنم به سان غریقی ست در کشاکش موج نه هیچ راه گریزی به بی کران فضا نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا نه هیچ نقطه پایاب و آب می گذرد
"فریدون مشیری" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 14:56 توسط MeLiSsA |
|
|
گاهی تا صدایی به صدایی نرسد کسی حرفهای ناگفته ایی را نمی شنود روزگاربدی شده روزگار تبسم لبی با دلی خون اما چه اشکالی دارد زنده که هستم براییم کافیست و همین لبخند برایم سرمایه ی ارزشمندی ست که هر کسی آن را ندارد و هرکسی هرگز نخواهد دانست این تبسم هدیه خدا برایم بود... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 13:38 توسط MeLiSsA |
|
|
گاه بی هوا هوس باران می کنم
و گاه بی هوا چون باران می بارم فرقی هم ندارد چه آسمان بارانی باشد / چه چشمان من! این روزهای پاییز ... دانستم که عاشق بودم؛ اما نه عاشقِ نامرد ِعاشق پیشه من ، عاشقِ این روزها بوده ام عاشق باد، باران " عاشق خدا " اما گاهی از بی لیاقتی من بود که فراموشش می کردم با این حال او... او هرگز فراموشم نکرد تنها می توانم بگویم: دوستت دارم خدای مهربانم و از امروز تا ابد قسم که هرگز فراموشت نخواهم کرد.. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 19:46 توسط MeLiSsA |
|
|
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت /آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت / جانم از مهر رخ جانانه بسوخت سوز دل بین که زبس آتش اشک دل شمع /دوش بر من از سر مهر چو پروانه بسوخت آشنایی نه غریب است که دلسوز من است / چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد / خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست/ همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت (حافظ) این غزل رو واسه این گذاشتم چون عاشق این شعر حافظ بودم و وقتی تفالی به دیوان زدم این غزل واسم اومد.. همین! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 22:40 توسط MeLiSsA |
|
|
بی بهانه
بی تعارف بی مقدمه "دلم دیگر مـُرد" و من همان جا در سینه ام دفنش کردم پیو ست به ابدیت به یکی از صفحات تاریخ و من ماندم تا زندگی را بی احساس تجربه کنم تجربه کردم اما این بار دیگر زندگی نبود اجبارِ زیستن بود..!!! دلم را دفن کردم اما خاطرات رهایم نکردند نمی دانم تاب تحمل دارم یا نه؟ شاید روزی که نمی دانم دور است یا نزدیک نبش قبر کردم نمی دانم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 18:21 توسط MeLiSsA |
|
|
Artik Seninle duramam.. bu Aksham chikar giderim... Hesabim Kalsin Mahshere..Elimi yikar giderim.. (Ahmet Kaya) |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 16:57 توسط MeLiSsA |
|
|
تمام شد
ديگر خاطرات را گوشه اي رها و با چند مشت خاك دفنشان كردم تمام شد و نهايتش چند سالي گريه و اشك و ديوانگي بود و تمامش شد يك عشق نا تمام اين بار نوشته هايم نه از گذشته ام هست نه از خاطرات اين بار ديگر چشمانم به در نيست اري اين بار ديگر دلم از درد غمگين نيست دلم از دل غمگين است از اين ثانيه ها و ساعت ها غمگين است و اي كاش اين دقايق ،اين سطرها آخرينشان باشد آرزيم همين است و بس..!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 21:5 توسط MeLiSsA |
|
|
باز هم هوای توست
نم نم باران میز ند بر شیشه پنجره اتاقم و بوی خاک نم زده مدهوشم می کند می برد تا اوج مستی عجیب است مستانه می چرخم زیر قطره های باران چه لذتی دارد اشک آسمان -باران را می گویم تو را یادم می آورد روزهای نم زده را یادت هست؟! قدم به قدم کوچه ها را زیر باران می رفتیم قطره ها را می شمردیم .. . اما هرگز نشد که بدانیم آن کوچه ها چند قدم بودند؟؟ ...!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 19:27 توسط MeLiSsA |
|
|
صفحه اي سفيد قلمي نو موزيك با ريتمي شادتر هيچ كدام خاطرات كهنه ام را رنگي تازه نمي بخشد تا مي نويسم همان واژه ها همان جمله ها و همان احساس تمامي ندارد... . احساس گفتم يادم آمد اين حس غريب بارها مرا شكست، نابودم كرد اما اين ا حساس هرگز شكستت را نخواست لحظه اي به انتقام نيانديشيد و هر دم در دعايش از خدا ، خوب زيستنت را خواستار بود آري اين احساس اين... نامش را مي توان" عشق" ناميد همين...!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 16:33 توسط MeLiSsA |
|
|
باور مي كني؟! شبها كابوس بي تو بودن خواب را از چشمانم مي دزد آتش مي زند بر تمام آرزوهايم كابوس بي تو بودن سفيد مي گذارد برگ برگِ دفتر خاطراتم را... . چند برگ را عقب ورق مي زنم تنها نوشته اش قطره اشكي ست زلال ... اين صفحات، اين سطر سطر ِ زندگيِ بي نوشته ام پر است از دل نوشته پر است از عاشقانه، از گلايه، بغض ، اشك... ديگر بس است، تمامش كن مي داني كه بازي سختي ست و طاقتي برايم نمانده نگذار اين بار بازنده من باشم...!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 16:28 توسط MeLiSsA |
|
|
باز بی صدا شده ام این روزها
آرام و گوشه گیر نمی دانم هوای تابستان با من نمی سازد یا دلم بیش از حد پاییزیست؟!!! عذاب می کشم خجالت می کشم از بودنم، ناله می کنم فریاد گریه از چه؟ باز هم سوال بی پاسخ هر ساله ام "نمی دانم" گناه من عشق بود عاشق بودن اما من باختم ترسیدم هم عشق بود هم دل ترسان و پای لرزان کجای کارم کج بود که منطق عشقم با ترسم یکی شد؟ باز هم جواب "نمی دانم" چندی بود قلم را گم و کاغذهای را پاره پاره کرده و با نوشتن قهر... طاقتم طاق شد نوشتم و باز هم شاهدان همیشگی دلتنگی هایم " خدا بود ،چند سطر نوشته، گاهی کاغذ مچاله و در نهایت چشم های همیشه بارانی ام..." |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 15:38 توسط MeLiSsA |
|
|
می نویسم چند سطری خط خطی چند سطری... نهایت این چند سطر خلاصه می شود در یک کلمه و آنهم می شود نام تو... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 14:43 توسط MeLiSsA |
|
|
باز هم می نویسم نمی دانمی اینها را خواهی خواند یا اینکه روزی کاغذ باطله هایم به دست باد سپرده خواهد شد و یا در آتش شو مینه ای خواهد سوخت... بعد از این همه مدت شدنیدن دوستت دارم از لبهایت زیبا بود دلنواز بود باور می کنی از شوق گریه ام گرفت تو خندیدی من گریه کردم حیف! شادی ام عمرش چه کم بود حال که فکرش را می کنم اشکهایم بی دلیل نبوده..! . . چند سالیست از من دور ی و هیچ گمان ندارم روزی همسفر باشیم تورا شوق مقصد هست و مرا شوق جاده آرزویم باتو بودن بود ... اما . . آرزو بهتر است آرزو بماند... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:36 توسط MeLiSsA |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امتداد نگاه من و نگاه غم آلود تو
مرا به فکر وا می دارد که من عاشق نیستم یا ...!!! |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1389 خرداد 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 آذر 1388 شهریور 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|